تبليغاتX
آپارتمان هشتاد و چهار

کاش حسّ عید بیاد زودتر! سبزه هام دارن قد میکشن، ولی‌ حسّ خونه تکونی نیست هنوز. امسال می‌خوام رنگ آبی‌ بشه پشت زمینهٔ قرمزی ماهی‌ هام. که دلم آروم بشه یکم با آبی‌ یی که منو یاد داشت و کوه و رودخونه‌های سرزمینم میندازه!

‌هه، سلام به مردمِ خوبِ سرزمینم !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط لی لی  | 

مرگ لیلا اسفندیاری ، شاید دریچه‌ای بود برای آشنایی‌ با دنیای کوهنوردی.

درک لحظه‌های این ماجرا جویی ، و شاید لمس اندکی‌ از این حسّ.

و بعد ماجرای سامان و اینکه گاهی مرگ شوخی‌ بیش نیست  و بعد پی‌ می‌بری به نقش زیر پوستی‌ِ سهل انگاری در این بازی زندگی‌...

امروز ، بعد از ظهر تابستانیِ ما پر بود از ابر‌هایی‌ که آخرین اشعه یه خورشید و چشم‌های ما بدرقه‌شان میکرد ، و پر بود از قصّهٔ‌ها و ماجراهای دنیای کوهنوردی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط لی لی  | 

ابری که نبارد   چه بیاید ،چه نناید

حکایت یک سری آدمهایی هستن که باشن یا نباشن ، توی زندگیت تاًثیری نداره،، جای خالیشونو حس نمیکنی‌ ، مثل ابری هستن که نمیبارن، چه بیایند و چه نیایند

ای کاش ارزش هر دل‌ به حرفهایی نبود که برای نگفتن دارد...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 2:16 قبل از ظهر  توسط لی لی  | 

I need a walk to a place far far away, I`m uncomfortably numb


+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط لی لی  | 

انگار در خواب و خیالم امشب، با یک دنیا دلشوره از کارهای نکرده و جزوه‌ای که انتظارم را میکشد برای امتحان پس فردا!

دلم برای خودم تنگ شده، برای تمام آغوش مادرم، و برای تمام مهربانی پدرم، برای تمام پچ‌پچ کردنها با خواهرم و تمام سر به سر گذاشتن‌های برادرم

شب امتحان است و من دلتنگ...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط لی لی  | 

 


آرامش خونه همراه با یک لیوان چای داغ ، یه کلوچه کنارش ، وقتی‌ که داری غروب رو نگاه میکنی‌، و پنجره رو باز گذشتی که باد سرد بخوره توی صورتت و تو بیشتر دستت رو روی دیوارهٔ لیوان چای داغ فشار بدی. این است بعد از ظهر یه روز تعطیل زمستونی من در تگزاس، ژانویه ۲۰۱۱

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 10:2 بعد از ظهر  توسط لی لی  |